تبليغاتX
مسیح بر کوه زیتون

مسیح بر کوه زیتون

The hell is empty because all the deviles are here. shakespeare

 

 

...

روی تابلویی نوشته بودند : وازکتومی (بستن لوله ی آقایان)
بدون درد
بدون خونریزی
بدون بخیه ...
و دو خانم بچه بغل از آنجا بیرون آمدند.

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
 

...

30 یا 35 دقیقه از 9 صبح جمعه گذشته بود که خبر مرگش را شنیدیم. توسط مهدی قزلی. هنوز هم باورم نمی شود خسرو شکیبایی مرده. صدایش دنیایی بود... .

 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
 

...

تو پارکینگ بابا در ماشین را باز می کرد. سرم چرخید سمت چپ سگی را دیدم. زبانش آویزان بود و چشمانش گشاد. مرا نگاه می کرد. من هم او را. شانس آورم عینک آفتابی داشتم.

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
 

...

دو سال گذشت. امروز خریدیمش با پدر. فردایش که آوردندش آنقدر ذوق داشتم که بابا ازم پرسید:" می خوای پتو بیاری کنار پیانو ت بخوابی؟ " من فقط می خندیدم.

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
 

...

یک پاکت مچاله شده ی زیر پا افتاده ی سیگار winston را امروز صبح روی زمین دیدم.
چند قدم بعد سیگارهای winston را در قفسه ی مغازه ای دیدم.
یاد نقره ای افتادم.

یکشنبه سی ام تیر 1387 |
 

...

برنامه ی " از تو می پر سند " هر روز از تمام شبکه ها *
منبع : کتاب های مطهری
نوع سوالات: دینی
موسیقی: یکی از والس های اشتراوس

حالا خودتون بگین کجای این موسیقی به محتوای برنامه می خوره؟؟

*مردی که سوال ها را می پرسد صدایش شبیه بال سوسک است.



یکشنبه سی ام تیر 1387 |
 

...

شب جمعه بام تهران بودیم. یک دکان دیگر در این مملکت باز شده ...
ورودی نفری 200 تومان.

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |
 

...

امروز کارتون های جودی ابوت را برایم فرستادند. فکر می کردم تلویزیون فقط سانسورش کرده اما تحریفش هم کرده بود.

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |
 

...

به صندوق صدقه رسید. مانتو اش تنگ و کوتاه بود. روسری اش نازک. موهای مشش بیرون ریخته بود. صدقه اش را انداخت و رفت.

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |
 

...

نماز جمعه شروع شده.اتوبوس میان بر می زند و راه دور می شود. جلوتر می ایستد. حداد عادل با چند ماشین رد می شوند. دختری زیر لب بهشان فحش می دهد.

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |
 

بخشی از دعای گروه موسیقی "سل"

خداوند را شكر مي گذاریم كه موسيقي را در اندرون دلهاي ما نهاد و تاريكي هاي بشري را با روشني و شفافيت تنهاي موسيقي ، تللويي جاويدان بخشيد . و اينك گام در سرزميني سرسخت اما ملايم و سيري نا پذير مي گذاریم تا رسالت انساني خود را در عشق به زيبايي ،پاكي و تقدس تا معراج جان ادامه دهم هر چند كه به خوبي مي دانم عاقبت با مشتي خاك ، سيري ابدي را خواهیم پذيرفت.

اكنون ساليان سال است كه با موسيقي همسفر شده ایم و عنان بدست تواناي او سپرده ایم. ما در موسيقی رهايي ، معنا و خداوند را جسته ايم و از دولت اوست كه راه به بيراه نبرده ايم

 

همچون راهروان ابدي ، راه مي سپاريم و نور را در قله ها و آسمانها جستجو مي كنيم . ما انباشته از دلهره ، نگراني و دگرگوني هستيم ، عاجز از تسلط بر نا هماهنگي ها و تشنه براي رسيدن به هماهنگي و انسجام .

 



جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
 

شوپن ، فردریک



جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
 

امروز یک آبمیوه ی سیب خوردم که تاریخ تولیدش با روز تولدم یکی بود.

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
 

بتهوون:با عظمت

بتهوون هميشه با ماست. آغاز سمفوني پنجم را همه شنيده ايم. (دا-دا-دا-دام). او را در فيلم هاي سينمايي نيز ديده ايم(مثلا" در فيلم محبوب جاودانه) . بتهوون چگونه انساني بود؟ چگونه آن آثار باور نكردني را خلق كرد؟

لودويگ وان بتهوون (1770-1827) آدم دير جوشي بود . خود محور هم بود (البته حق هم داشت). مي گفت:" قدرتم را بايد با چه كسي مقايسه كنم؟" قواعد رسمي جامعه را زير پا مي گذاشت همان طور كه قيد وبند هاي كمپوزيسيوني را كنار زده بود . حتي كنسرت هايش به ياد ماندني محسوب مي شدند. شبي در سال 1803 برنامه اش شامل اوراتويوري مسيح بر كوه زيتون سنفوني هاي اول و دوم و پيانو كنسرتوي شماره ي 3 بود و تعدادي آريا نيز لابه لاي برنامه گنجانده بود.

بتهوون مانند يك شورشي زندگي كرد و در گذشت. طغيانش ريشه در نبوغ و عشق به استقلال داشت. چرا كه نه؟ او در آستانه ي انقلاب فرانسه و انقلاب آمريكا باليد. اما او با ستم و استثمار هم مخالف بود . در خانواده ي مي خواره ها به دنيا آمد و پدرش اغلب با خشونت سعي مي كرد به استعداد پسرش پر وبال دهد. (شنيده شده پدرش او را در اتاقي حبس مي كرد و او را مجبور مي كرد روزانه 14 ساعت تمرين كند. ) وقتي لودويگ استعداد موسيقايي زود رس خود را نشان داد پدرش خواست از او موتسارت ديگري بسازد تا پول مخاج مي خوارگي خود را در آورد. او لودويگ را مجبور مي كرد تا ساعت هاي طولاني تمرين كند واگر لودويگ اشتباهي مرتكب مي شد به سختي او را تنبيه مي كرد. وقتي لودويگ 8 ساله شد پدرش روي ديوارهاي شهر اطلاعيه زد كه پسر 6 ساله اش قرار است نخستين برنامه اش را اجرا كند . 6 ساله يا 8 ساله فرقي نمي كرد . مردم تحت تاثير قرار نگرفتند. بتهوون دير تر شكوفا شد (او كودك اعجوبه اي مانند موتسارت نبود).

در 13 سالگي به عنوان نوازنده ي هارپسيكورد در اركستر دربار مشغول كار شد و چيزي نگذشت كه به مقام نوازنده ي كمكي ارگ رسيد . هنوز 17 سالش تمام نشده بود كه تصميم گرفت به وين برود و براي موتسارت ساز بزند. موتسارت آينده ي خوبي را برايش پيش بيني كرد. از هايدن درس گرفت اما هايدن كار كردن با اين جوان لجوج را خيلي دشوار يافت.

بتهوون رفته رفته در محافل اشراف وين رفت وآمد كرد. البته با قيافه يا شخصيتش نبود كه اشراف را جلب مي كرد. كوتاه قد(حدود 160 سا نتي متر) و خپله بود . كله اش گلوله اي بود . دماغش پخ بود و دندانش هايش بيرون زده بود و پوستش لك وپيس داشت. (پرنس آنتوان استر هازي او را به خاطر قيافه اش "مغربي" ميخواند). آتشين مزاج وتند خو بود اما در ضيافت ها با بداهه نوازي اش طوفان به پا مي كرد و پيانو هاي جديد هم به او امكان مي دادند تا آتشفشان به راه بيندازد. او از نخستين پيانيست هايي بود كه از اين ساز تقريبا" صداي يك اركستر را بيرون كشيد و چنان عده اي از اشراف را تحت تاثير هنر خود قرار داد كه با سفارش هاي آنها توانست امرار معاش كند.

شخصيت بتهوون ديگر در بيست و چند سالگي شكل گرفته بود اما به علت تراژيكي رفته رفته گوشه گير تر شد و آن ناشنوايي اش بود . تا حدودي به علت اين عارضه و تا حدودي نيز به علت روي آوردنش به موسيقي عاطفي و سودايي از انظار پنهان مي شد.

اما گوشه گيري بتهوون در حدي نبود كه از پيوند هاي انساني بي نياز باشد . او همواره عاشق بود اما معمولا" عاشق زناني مي شد كه دست نيافتني بودند يعني يا ازدواج كرده بودند يا عضو خانواده ي سلطنتي بودند يا هر دو.! به چند شاگرد زيبا پيانو درس مي داد و با بعضي از زنان مراوده داشت. نامه هاي دراز و پر شوري به "محبوب جاودانه اش" مي نوشت اما به كسي نمي گفت كه اين محبوب چه كسي ست زيرا ممكن بود  زندگي خانوادگي اين محبوب لطمه ببيند.

به رغم همه ي جرو بحث ها و مخالفت ها همه ي شايعه هايي كه در مورد رفتار نا مودبانه ي بتهوون رواج داشت و به رغم گوشه گيري عمدي او از مردم همه مي دانستند كه يك غول در ميان آنها آمدو شد مي كند . در خاك سپاري اش 30 هزار نفر شركت كردند و يكي از كساني كه شمع به دست داشت آهنگ ساز گمنامي به نام فرانتس شوبرت بود . روي قبر بتهوون فقط تاريخ تولد و تاريخ وفات و يك كلمه ي ديگر نوشته شده است:

 

بتهوون


پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |
 

براي آنكه دوستش ميدارم

و را دوست میدارم...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...

براي عزيزترينم


پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |
 

پاورقی های میتینگ

با آمدن آقا جاوید محفلمون نورانی و درخشان شد.


وقتی غزل سنشو گفت مطرود وسطش با خاک انداز پرید که :"چه جالب هم سن عمه ی منید." غزل رنگش پرید.


وقتی پریا رسید نقره ای با آغوش باز به استقبالش رفت.


غزل و نقره ای سر قهوه ی اسپرسو و فرانسه با هم دعوا کردن و آخر کار نزدیک بود کار به گیس و گیس کشی برسه که گارسون دست و پاشونو جمع کرد.


به مدت 30 دقیقه سر میز ما هیچ گارسونی نیومد که منو به ما نشون بده (از من به شما این کافی شاپ نرین ولی ما رفتیم چون برامون نوستالژیک بود.)


نیروانا به همه چیز تسلط داشت به خصوص رو نقره ای.

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |
 

اندر احوالات میتینگ 12تیر

رفتن به کافی شاپ غروب روبروی پارک ملت (به همراه نیروانا ومطرود) با عملیات پیچیده ای همراه بود ما با ماشین 800 میلیونیمون (بلکه بیشتر) به راه افتادیم(مطرود جون بذار ملت بفهمن که حداقل دفعه ی بعد به ذهنشون خطور کنه که حد اقل یه تعارف به ما بزنن) ماشینمون دیگه داشت خیلی شلوغ می شد که رانندمون اومدو جا داشت برای سلامتیش یه صلوات محمدی بفرستیم... تو راه بچم نیروانا هوس کرد بریم سینما آزادی فیلم ببینه مامانش هم در حالی که رژ می مالید وعده ی یه روز دیگه رو بهش می داد. نیروانا داشت کاکلشو درست میکرد و پوشش میداد که یکی از عمله های خیابون دیدشو دراز به دراز رو چمنا افتاد...

حس میکردیم که ما آخرین افراد گروه هستیم که می رسیم و به مطرود می گفتیم گوشیتو ببین نقره ای زنگیده یا نه؟ بازار کساد بود عوضش اس ام اس های بعضی افراد هتل هوتول که با مطرود هم کلامن معلوم شد (مطرود اس ام اس های نقره ای را نشونمون داد)

بالاخره به مقصد رسیدیم و باورمون نمیشد اون فرد نارنجی پوش نقره ای باشه... نمیدونم نقره ای رو توصیف کنم یا نه؟ ( ببین نقره ای برای اینکه غیبتت نشه میگم) اول از مطرود تشکر می کنم که دیزاین ریش تورو بر عهده گرفت وگرنه دیدن چهرت واویلا بود بعد اینکه دفعات بعد سعی کن قشنگ تر بخندی آخه.... ولش کن... موقع خدافظی هم مثل آقایون با شخصیت باش نه اینکه وسط خدافظیه ما بگیری بشینی با آقا جاوید حرف بزنی... و البته همین جا ازت خیلی خیلی تشکر می کنم که مثل این بچه غرتیای هاف هافو ابروهاتو برنداشتی (گر چه اون روز  خیلی سوژه بود ولی جدا" میگم آفرین) انقدر هم سیگار نکش ...

حاشیه ها:

قبل از رسیدن به مقصد عملیات تف کردن آدامس در سطل آشغال توسط ..... انجام شد.

1.مطرود 2.نیروانا 3.نقره ای 4.یه بنده خدا

بعضیا ابرو داشتن در حد آنگولا:

1.یه بنده خدا 2.نیروانا 3.خودم 4.آقا حیدر

 

ما 3نفر تو کافی شاپ چی خوردیم؟

 

1.بستنی 2.هوا  3.سرما 4.آبمیوه


پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |
 
 

موضوعات

روز نوشت

تفسیر خبر...!

تلنگر

خرده

لغز

 

پيوندهاي روزانه

...

پرونده

رنگ

pianostreet

free-sheet-music

all about Beethoven

درباره ی بتهوون

ملودی های برگزیده

قور قور

کاخ نیاوران

نوت پیانو

آی طنز

ذهن زیبا

خوابگرد

فرهنگ و آهنگ

خانه ی موسیقی

خبرنامه ی موسیقی

 

مطالب اخير

...

دغدغه

تبلیغات

مشوق

...

او

دایره واژگان

پیشنهاد سازنده

یک هدیه ی زیبا از ...

کمی احساس خرج کنید!

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

 
 

پيوند ها

Inner Imago

نیروانا

تراموا

انتزاعی

کدئین

کوته نوشت

یه نقطه ای

اسپایدرمرد

تاکسی

بینگالا

خلوت

توکا

اکوان

قاف

و غیره

شیخ

قاب سفید

تب 40 درجه

زنده به گور

Holy Killer

my minimal mind

کند ذهن بیش فعال

باز هم از سر نو

آقای شکلاتی

آخرین وسوسه های من

مرا آفرید آنکه دوستم داشت

احساس چگونگی مزمن

کتاب های عامه پسند

چشمان کاملا بسته

کوروموزوم نامعلوم

ویارهای پسری آبستن

یه بشقاب اسپاگتی

کلاشینکف دیجیتال

غیر ممکن است

کتاب های صوتی

عمه بتول

ارسلان

هنر ممنوع

باشگاه کتاب

اتوپیا

زاک

maria

R2

پلاچه

بمب

آشوک

زکی پدیا

کاهو سکنجبین

آری بابا در سرزمین عجایب

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

عالیجناب هایپ

my view

شبگیر

اندرمال

 

امکانات جانبی

RSS 2.0