بتهوون
هميشه با ماست. آغاز سمفوني پنجم را همه شنيده ايم. (دا-دا-دا-دام). او را
در فيلم هاي سينمايي نيز ديده ايم(مثلا" در فيلم محبوب جاودانه) . بتهوون
چگونه انساني بود؟ چگونه آن آثار باور نكردني را خلق كرد؟
لودويگ
وان بتهوون (1770-1827) آدم دير جوشي بود . خود محور هم بود (البته حق هم
داشت). مي گفت:" قدرتم را بايد با چه كسي مقايسه كنم؟" قواعد رسمي جامعه
را زير پا مي گذاشت همان طور كه قيد وبند هاي كمپوزيسيوني را كنار زده بود
. حتي كنسرت هايش به ياد ماندني محسوب مي شدند. شبي در سال 1803 برنامه اش
شامل اوراتويوري مسيح بر كوه زيتون سنفوني هاي اول و دوم و پيانو كنسرتوي شماره ي 3 بود و تعدادي آريا نيز لابه لاي برنامه گنجانده بود.
بتهوون
مانند يك شورشي زندگي كرد و در گذشت. طغيانش ريشه در نبوغ و عشق به
استقلال داشت. چرا كه نه؟ او در آستانه ي انقلاب فرانسه و انقلاب آمريكا
باليد. اما او با ستم و استثمار هم مخالف بود . در خانواده ي مي خواره ها
به دنيا آمد و پدرش اغلب با خشونت سعي مي كرد به استعداد پسرش پر وبال
دهد. (شنيده شده پدرش او را در اتاقي حبس مي كرد و او را مجبور مي كرد
روزانه 14 ساعت تمرين كند. ) وقتي لودويگ استعداد موسيقايي زود رس خود را
نشان داد پدرش خواست از او موتسارت ديگري بسازد تا پول مخاج مي خوارگي خود
را در آورد. او لودويگ را مجبور مي كرد تا ساعت هاي طولاني تمرين كند واگر
لودويگ اشتباهي مرتكب مي شد به سختي او را تنبيه مي كرد. وقتي لودويگ 8
ساله شد پدرش روي ديوارهاي شهر اطلاعيه زد كه پسر 6 ساله اش قرار است
نخستين برنامه اش را اجرا كند . 6 ساله يا 8 ساله فرقي نمي كرد . مردم تحت
تاثير قرار نگرفتند. بتهوون دير تر شكوفا شد (او كودك اعجوبه اي مانند
موتسارت نبود).
در
13 سالگي به عنوان نوازنده ي هارپسيكورد در اركستر دربار مشغول كار شد و
چيزي نگذشت كه به مقام نوازنده ي كمكي ارگ رسيد . هنوز 17 سالش تمام نشده
بود كه تصميم گرفت به وين برود و براي موتسارت ساز بزند. موتسارت آينده ي
خوبي را برايش پيش بيني كرد. از هايدن درس گرفت اما هايدن كار كردن با اين
جوان لجوج را خيلي دشوار يافت.
بتهوون
رفته رفته در محافل اشراف وين رفت وآمد كرد. البته با قيافه يا شخصيتش
نبود كه اشراف را جلب مي كرد. كوتاه قد(حدود 160 سا نتي متر) و خپله بود .
كله اش گلوله اي بود . دماغش پخ بود و دندانش هايش بيرون زده بود و پوستش
لك وپيس داشت. (پرنس آنتوان استر هازي او را به خاطر قيافه اش "مغربي"
ميخواند). آتشين مزاج وتند خو بود اما در ضيافت ها با بداهه نوازي اش
طوفان به پا مي كرد و پيانو هاي جديد هم به او امكان مي دادند تا آتشفشان
به راه بيندازد. او از نخستين پيانيست هايي بود كه از اين ساز تقريبا"
صداي يك اركستر را بيرون كشيد و چنان عده اي از اشراف را تحت تاثير هنر
خود قرار داد كه با سفارش هاي آنها توانست امرار معاش كند.
شخصيت
بتهوون ديگر در بيست و چند سالگي شكل گرفته بود اما به علت تراژيكي رفته
رفته گوشه گير تر شد و آن ناشنوايي اش بود . تا حدودي به علت اين عارضه و
تا حدودي نيز به علت روي آوردنش به موسيقي عاطفي و سودايي از انظار پنهان
مي شد.
اما
گوشه گيري بتهوون در حدي نبود كه از پيوند هاي انساني بي نياز باشد . او
همواره عاشق بود اما معمولا" عاشق زناني مي شد كه دست نيافتني بودند يعني
يا ازدواج كرده بودند يا عضو خانواده ي سلطنتي بودند يا هر دو.! به چند
شاگرد زيبا پيانو درس مي داد و با بعضي از زنان مراوده داشت. نامه هاي
دراز و پر شوري به "محبوب جاودانه اش" مي نوشت اما به كسي نمي گفت كه اين
محبوب چه كسي ست زيرا ممكن بود زندگي خانوادگي اين محبوب لطمه ببيند.
به
رغم همه ي جرو بحث ها و مخالفت ها همه ي شايعه هايي كه در مورد رفتار نا
مودبانه ي بتهوون رواج داشت و به رغم گوشه گيري عمدي او از مردم همه مي
دانستند كه يك غول در ميان آنها آمدو شد مي كند . در خاك سپاري اش 30 هزار
نفر شركت كردند و يكي از كساني كه شمع به دست داشت آهنگ ساز گمنامي به نام
فرانتس شوبرت بود . روي قبر بتهوون فقط تاريخ تولد و تاريخ وفات و يك كلمه
ي ديگر نوشته شده است:
بتهوون